عاشقانه

در بارگاهت سر نهادم ، تو نخواندی

قربانی ات کردم دلم را ، تو نخواندی

در انتظارت روز و شب از یاد من رفت

رفتم به دنبال صدایت ، تو نخواندی

آشفته کویت چگونه پر بگیرد

وقتی که مشتاق تو بودم ، تو نخواندی

یخ زد وجودم بی وجودت ای دریغا

با آنهمه گرمای دستت ، تو نخواندی

رفتی دلم امشب به یادت ناله ای کرد

زخمی ترین آواره ات من ، تو نخواندی

مرگ

مرگ پایان نیست . تغییره  . از شکلی به شکل دیگه دراومدن .اگه کفه اعمال نیکت سنگین تر باشه  . شراب و عسل و شیر و حوری و ...

خب  منکه  هیچ وقت طمع هیچ کدومش رو نداشتم.

مرگ پایان نیست تغییره . رفتن به جایی که نتیجه کارها رو بدون کاغذ بازی و وقت تلف کردن و پارتی بازی می بینی . یه حاکم خوب فرمانروایی می کنه که تو رو بهتر از خودت می شناسه و مجازات گناهکارها . پاداش پرهیزگار ها و ...

خب دوست دارم باور کنم که اینها هستش . 

تو

در زمهریر دی

و در تموز تیر

در روییدن بهار

و در خزان پاییز

من

تنها

ترا می بینم

که با اقتدار

بر بلندای تمام رو یاهای من

ایستاده ای .

نیایش

یارب

با یاد تو

گاه آرام میشوم

و گاه متلاطم

نمیدانم

این آرامش و تلاطم

از توست

یا از من .

انتخاب

میان بود و نبود

میان ماندن و رفتن

میان هر چه بد و هر چه خوب

من فقط

تو را انتخاب کردم

تنها تو .

بهار

اینک ، بهار  است  ،  بیا  پر گیریم

کام از دل و دل ز ناخوشی برگیریم

دولت  ، همه در میانه میدان است

برخیز که می از کف ساقی گیریم.

کشته عشق

چه خوش بود روزی

که با هم نشستیم درسینه آسمان

روی یک ابر

سخن از هنر بود و جذبه

که چشمان تو معنی جذبه بودند

هنر ، گامهایت

کلامت

نگاهت ...

آه اما

نگاهت به سوی دگر بود

به پایین

به جایی که اندیشه ها یک وجب بود

و یک شاهد آنجا به رقص آمده بود

تو خیره به او

من صدایت نمودم

شنیدی ولی برنگشتی

فراموش کردم خودم را و پایین پریدم

شکستا سرم ، پایم و دستم

اما

دلم که شکست من جان سپردم

و تو باز خیره

نگاهت به شاهد

ندیدی که یک عاشق بی ریا

کشته عشق می شد.

 

باران..

آسمان خاکستری است

دل من نیز.

آسمان می بارد ، آبی می شود

دل من می بارد و

باز خاکستری است.

انتظار...

باران

غبار از تن همه درختان شست

باران من

بر که می بارد

که چنین خسته و غبار آلود

چشم بر جاده

دوخته ام .

 

باران

... و پس از آن

آسمان ابری شد

و باران بارید

و زمین تر شد

و جوانه رویید

من

ترنم باران را

بر گونه هایم حس می کردم

و می دیدم

که آسمان

خاکستری شد

و ابرها

تنگ

همدیگر را در آغوش کشیدند

من تر شدم

و ایستادم

چتر که نداشتم

هیچ

رخت از تن برکندم

و نگاه کردم

به جاده دور

تا باز بنگرم

آیا سوارم می آید یا نه

نا امیدانه

بر زمین چشم دوخته بودم

و گوشم بر غرش رعد و برق بود

نفهمیدم

که سوارم کی آمد

اما دیدم

که در آغوشم گرفت .

 

...

عشق

بی هوا آمد

و من فرصت نکردم

حتی

کفشهایم را بپوشم.