سلام دوستان ، با وجود همه دعاهای من و خانواده ام ، مادرم روز شنبه ۲۷/۰۶/۸۹ ساعت ۲۳و ۴۵ دقیقه شب ، در اتاق ۳۲۸ بخش رز بیمارستان آتیه در حالیکه خواهرم مریم سمت راستش ایستاده بود و من سمت چپش ، دعوت حق رو لبیک گفت . تجربه عجیبی بود برای من که با وجود ۳۶سال سن هنوز توی عمرم یک مرده را ندیده بودم چه برسه که لحظه مرگ کسی حضور داشته باشم . مادرم بسیار آرام و راحت جان به جان آفرین تسلیم کرد . اون گوشه سمت چپ بالای اتاق رو با تعجب نگاه کرد . مریم گفت : چرا مادر اینجوری نگاه  می کنه و شروع کرد به گریه کردن . من شانه مادر را گرفتم و گفتم : مادر ما را نترسان ( منظورم این بود که ما میترسیم تو از میان ما بروی ) مادر ببین مریم گریه می کند . مادرم آرام نگاه رو از بالا به روبرو معطوف کرد و آرام چشمهایش را بست . مانیتور اکسیژن خون مادر را خط ممتد نشان داد و ضربان قلبش روی ۳۰ آمد . من رفتم به پرستار گفتم . دکتر و پرستار ها آمدند و بعد به ما تسلیت گفتند .

موقع رفتن پای آسانسور یه پرستار اومد دنبال من و با هم رفتیم و مادرم رو متقال پیچ کردیم ( یه کار مثل همون کفن کردن ) . کمک کردم و بعد که تمام شد اومدیم خانه مادرم .

نوشته زیر رو روز ۰۶/۰۶/۸۹ ساعت ۲۳:۳۰ شب و قبل از فوت مادرم نوشتم در حالیکه مادرم روی تخت بیمارستان خواب بود و من مدام به چهره اش می نگریستم و می گریستم و می نوشتم  .

تقدیم به روح مادرم :

و بالوالدین احسانا

والده من

بانوی بی همتای همه زندگی من

بر تخت بیمارستان

آرام خوابیده

فشار خونش

پایین می آید

و نبضش

کند می زند

تب ندارد

اما

ازدرون می دانم

که می سوزد

و آب می شود .

دیشب

تا صبح ناله می کرد

و امروز از صبح

آرام خوابیده

آینده ام را خوابیده بر تخت

می بینم

که هیچ کس هیچ کاری

نمیتواند بکند .

والده من

مادر پر غرور من

چه پر قدرت

بر بلندای همه خاطراتم

تکیه زده

و من چه با افتخار

باشکوه ترین زن دنیا را

می نگرم .

همه چیز در اطرافش

حقیر است

و آنچه بزرگ است

خود اوست

که ادامه خداوند است

و توانست خلق کند

می تواند ببخشد

یا تنبیه کند

کیست که تکفیر کند .

والده من

تصمیمش را گرفته

می خواهد

جسمش را ببخشد

 به خاک

و سفر بر بال ملائک

برود آسمان

همانجایی که

متعلق به اش بوده .

چگونه می توان

خداوند را تصویر کرد

چگونه می توان

یک بزرگ را

در یک مخیله کوچک

رقم زد .

والده من

مرگ را به زانو درآورده

و ملک مرگ

چه زبون

دست ها را زیر بغل زده

و نمیداند

با این زن بزرگ

چه کند

اجازه می خواهد

تا همسفر

سفر بی انتهایش باشد .

والده من

خاک را به کرنش واداشت

آن زمان که

رو به آسمان گفت :

خدایا از تو راضی ام

در حالیکه

در همه زندگی

هیچ نداشت

بجز خدا .

من

عضلاتم را منقبض کرده ام

نفسهای عمیق می کشم

و مدام چشمانم  را گرد می کنم

 تا تاب و تحملم را

افزایش دهم

هنوز نمیدانم

می توانم

آنقدر قوی باشم

یانه .

والده من

همیشه زندگی را

بسیار دوست می داشت

اما وقتش که رسید

چه پشت پا زد

به این لنگه کفش کهنه بی ارزش

چه کسی می داند

که مادرش

خداوندگاری است کوچک

که خداوند گار بزرگ

به امانت

آنرا برای ما قرار داده است .

و بالوالدین احسانا