کشته عشق
چه خوش بود روزی
که با هم نشستیم درسینه آسمان
روی یک ابر
سخن از هنر بود و جذبه
که چشمان تو معنی جذبه بودند
هنر ، گامهایت
کلامت
نگاهت ...
آه اما
نگاهت به سوی دگر بود
به پایین
به جایی که اندیشه ها یک وجب بود
و یک شاهد آنجا به رقص آمده بود
تو خیره به او
من صدایت نمودم
شنیدی ولی برنگشتی
فراموش کردم خودم را و پایین پریدم
شکستا سرم ، پایم و دستم
اما
دلم که شکست من جان سپردم
و تو باز خیره
نگاهت به شاهد
ندیدی که یک عاشق بی ریا
کشته عشق می شد.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 11:21 توسط مهتاب شرفی
|