چه خوش بود روزی

که با هم نشستیم درسینه آسمان

روی یک ابر

سخن از هنر بود و جذبه

که چشمان تو معنی جذبه بودند

هنر ، گامهایت

کلامت

نگاهت ...

آه اما

نگاهت به سوی دگر بود

به پایین

به جایی که اندیشه ها یک وجب بود

و یک شاهد آنجا به رقص آمده بود

تو خیره به او

من صدایت نمودم

شنیدی ولی برنگشتی

فراموش کردم خودم را و پایین پریدم

شکستا سرم ، پایم و دستم

اما

دلم که شکست من جان سپردم

و تو باز خیره

نگاهت به شاهد

ندیدی که یک عاشق بی ریا

کشته عشق می شد.