تبليغاتX
مهتاب شرفی

مهتاب شرفی

نوشته های شخصی

اجتماع

اجتماع

چه نفعی داشت

برای اجدادمان

جز  طمعکاری ؟

طمع شکاربیشتر

جای خواب بهتر و ...

من

می خواهم دوباره

برگردم

به تنهایی

و بترسم

شبها

از زوزه گرگها

سرما گرسنگی.

اجتماع

چه نفعی برایمان دارد

جزدروغ  قتل غارت دزدی توهین بهتان آز حرص و و و .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 20:3  توسط مهتاب شرفی  | 

لحظه وصل

خوب می دانم

دلشوره خواهم داشت

وقتی مرگ

در چشمانم زل بزند

می دانم

تو را صدا خواهم کرد

تا مثل همیشه

( که کابوس می دیدم )

با شتاب

در آغوشم کشی

می دانم

اخم خواهی کرد

بر مرگ

و مرا دلداری خواهی داد

تا آرام باشم

و جسمم را

ببخشم به خاک

چنانچه تو

تسلیم شدی

خوب می دانم

چرا که

رویای همه شبهایم است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 16:10  توسط مهتاب شرفی  | 

کوتاه

چشمهایت را

به دنیا نمیدادم

چه آسوده

آنها را

بر دنیا بستی .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:48  توسط مهتاب شرفی  | 

آدینه ها

آدینه ها را

گذاشته ام برای تو.

با دسته گلی

به دیدارت می آیم.

با فاتحه ای

یادت می کنم.

اشکهایم را

روی سنگ قبرت

جا می گذارم.

و دلم را

در خاطره هایت..

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 20:36  توسط مهتاب شرفی  | 

آرزو

دیرآمدنت را

شاید

تحمل توانم کرد

اما

نیامدنت را

هرگز .

سنگ مزارت را

مرمر سفید گرفتم

تا بدانند

مردمان

هنوز آرزو دارم

تا برگردی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 12:45  توسط مهتاب شرفی  | 

گواه

زرتشت را

گواه می گیرم

و همه پیامبران را

که ایستاده اند

روبرویم

گواه می گیرم

تنهاراه رستگاری

....

راه رستگاری را

می دانستم

اما اکنون

در کوره راه یقین و شک

گم کرده ام .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:22  توسط مهتاب شرفی  | 

سفر...

سفر  بی پایان

دیدار به قیامت

سبزه کنار سنگ

تابلوی آهنی بالای سر

خاک

گل

بی بازگشت

بی پایان .

شکستم

و هر روز

باز می شکنم

و هر  شب

بغض می کنم

مثل بچه ها

زار می زنم

و هر چه می گردم

آغوش مادرم را

باز نمی یابم .

هر روز چشمانم تر است

و پف کرده

و قلبم سخت زخمی

هر چه می گذرد

زخمم عمیق می شود

دهن باز می کند

وچرک و خونابه

اشک می شود

و می سوزاند دیدگانم را

سفرت بی پایان بود

کاش می آمدی

با کوله باری از سوغاتی

مثل همان روزها

که سفر می رفتی

و با شادی بازمی گشتی.

هر چه در راه آهن

می نشینم

و هر چه درفرودگاه

باز نمی یابمت

ترا گم کرده ام

و می ترسم

پس از مرگم هم

پیدایت نکنم .

ً ً    ًً   ًً  ًً  ًً  ً  ً  ً  ً  ً  ً  ً  ً  ً

من

مثل مار دارم

پوست  می اندازم

ترک می خورم

و گوشم پر است از

پاره پاره شدن پوستم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 2:1  توسط مهتاب شرفی  | 

شوکران

شوکران را

با جام یا لیوان

(چه فرق می کند)

سربکشی

و هنوز

زنده باشی !

چه معنی دارد؟

چرا طبیعت

بر اساس  قواعدش

بازی نمیکند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 20:39  توسط مهتاب شرفی  | 

اسیر

می خواهم

تقدیر را

به صلابه کشم

و سرنوشت را

به زنجیر.

 هرروز

شلاقشان بزنم

تا بدانند

چه سخت است

اسیر باشی.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 22:51  توسط مهتاب شرفی  | 

مادرم رفت ...

سلام دوستان ، با وجود همه دعاهای من و خانواده ام ، مادرم روز شنبه ۲۷/۰۶/۸۹ ساعت ۲۳و ۴۵ دقیقه شب ، در اتاق ۳۲۸ بخش رز بیمارستان آتیه در حالیکه خواهرم مریم سمت راستش ایستاده بود و من سمت چپش ، دعوت حق رو لبیک گفت . تجربه عجیبی بود برای من که با وجود ۳۶سال سن هنوز توی عمرم یک مرده را ندیده بودم چه برسه که لحظه مرگ کسی حضور داشته باشم . مادرم بسیار آرام و راحت جان به جان آفرین تسلیم کرد . اون گوشه سمت چپ بالای اتاق رو با تعجب نگاه کرد . مریم گفت : چرا مادر اینجوری نگاه  می کنه و شروع کرد به گریه کردن . من شانه مادر را گرفتم و گفتم : مادر ما را نترسان ( منظورم این بود که ما میترسیم تو از میان ما بروی ) مادر ببین مریم گریه می کند . مادرم آرام نگاه رو از بالا به روبرو معطوف کرد و آرام چشمهایش را بست . مانیتور اکسیژن خون مادر را خط ممتد نشان داد و ضربان قلبش روی ۳۰ آمد . من رفتم به پرستار گفتم . دکتر و پرستار ها آمدند و بعد به ما تسلیت گفتند .

موقع رفتن پای آسانسور یه پرستار اومد دنبال من و با هم رفتیم و مادرم رو متقال پیچ کردیم ( یه کار مثل همون کفن کردن ) . کمک کردم و بعد که تمام شد اومدیم خانه مادرم .

نوشته زیر رو روز ۰۶/۰۶/۸۹ ساعت ۲۳:۳۰ شب و قبل از فوت مادرم نوشتم در حالیکه مادرم روی تخت بیمارستان خواب بود و من مدام به چهره اش می نگریستم و می گریستم و می نوشتم  .

تقدیم به روح مادرم :

و بالوالدین احسانا

والده من

بانوی بی همتای همه زندگی من

بر تخت بیمارستان

آرام خوابیده

فشار خونش

پایین می آید

و نبضش

کند می زند

تب ندارد

اما

ازدرون می دانم

که می سوزد

و آب می شود .

دیشب

تا صبح ناله می کرد

و امروز از صبح

آرام خوابیده

آینده ام را خوابیده بر تخت

می بینم

که هیچ کس هیچ کاری

نمیتواند بکند .

والده من

مادر پر غرور من

چه پر قدرت

بر بلندای همه خاطراتم

تکیه زده

و من چه با افتخار

باشکوه ترین زن دنیا را

می نگرم .

همه چیز در اطرافش

حقیر است

و آنچه بزرگ است

خود اوست

که ادامه خداوند است

و توانست خلق کند

می تواند ببخشد

یا تنبیه کند

کیست که تکفیر کند .

والده من

تصمیمش را گرفته

می خواهد

جسمش را ببخشد

 به خاک

و سفر بر بال ملائک

برود آسمان

همانجایی که

متعلق به اش بوده .

چگونه می توان

خداوند را تصویر کرد

چگونه می توان

یک بزرگ را

در یک مخیله کوچک

رقم زد .

والده من

مرگ را به زانو درآورده

و ملک مرگ

چه زبون

دست ها را زیر بغل زده

و نمیداند

با این زن بزرگ

چه کند

اجازه می خواهد

تا همسفر

سفر بی انتهایش باشد .

والده من

خاک را به کرنش واداشت

آن زمان که

رو به آسمان گفت :

خدایا از تو راضی ام

در حالیکه

در همه زندگی

هیچ نداشت

بجز خدا .

من

عضلاتم را منقبض کرده ام

نفسهای عمیق می کشم

و مدام چشمانم  را گرد می کنم

 تا تاب و تحملم را

افزایش دهم

هنوز نمیدانم

می توانم

آنقدر قوی باشم

یانه .

والده من

همیشه زندگی را

بسیار دوست می داشت

اما وقتش که رسید

چه پشت پا زد

به این لنگه کفش کهنه بی ارزش

چه کسی می داند

که مادرش

خداوندگاری است کوچک

که خداوند گار بزرگ

به امانت

آنرا برای ما قرار داده است .

و بالوالدین احسانا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 10:12  توسط مهتاب شرفی  | 

جان کندن

دستهایم رابسته اند به تخت

باور کن

و قلبم را دارند از جا می کنند

سینه ام را شکافته اند

و قلبم بالا و پایین می پرد

هذیان نمی گویم

و خواب هم نمی بینم

قلبم را دارند از جا می کنند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 17:43  توسط مهتاب شرفی  | 

سردرد

سلام ، دیر به روز شدم چون مادرم بیمارستان آتیه بستری یه و خیلی دل و دماغ هیچ دنیایی رو ندارم نه واقعی و نه مجازی .


سرم در دوران است

و هیچ مسکنی

سردردم را

تمام نمیکند

نه استامینوفن

ایبوبروفن

ژلوفن

هیچکدام .

چرا این بشر

که انقدر هر روز اختراع می کند

یک قرص سردرد کشف نمیکند

تا سردرد مرا

و هزاران نفر امثال مرا

بهبود ببخشد

این بشر

که انقدر مغرور است

و می پندارد

مبدا جهان است

ومنشاء همه عالی های هستی

در مقابل یک بیماری

چه ناتوان است .

و من متحیرم

هرگاه

تلویزیون را روشن کنی

همین بشر مغرور

به تو تبریک می گوید

و به همه مردم دنیا

وخبر یک کشف تازه

یا یک اختراع شگفت انگیز

توسط مخترعین هموطن عزیز را

می دهد

و چه مغرورانه

می زند توی دهن

همه دنیا

و من خنده ام می گیرد

{ آیا او نمی داند ؟}

این بشر جاهل

که زورش

حتی به یک پشه هم نمیرسد

{ اگر خدا بخواهد }

پشه ای که نمرود را

از پا درآورد

همان پشه

مدام دنبال مردمان مغرور است

{ اما ما نمیدانیم }

سرم در دوران است

و سردردم

یک لحظه رهایم نمیکند

و موضوعات مبهمی

از هر کانال ماهواره ای

در سرم ، میان امواج می چرخد

{ پدرو خوزه دونوسو

با خنجری در دست

چشمان را گرد کرده

نگاهم می کند

هرچه  فریاد می زنم

من ایزابل نیستم

اوباز نگاه می کند .}

می پرم بیرون .

بیرون از ماهواره

دوست دارم

احمق مطلق باشم

و یک دمکرده طبی

از همانهایی

که بوعلی سینا

در قانون تجویز کرده است

بخورم

و کمی گل گاو زبان

برای اعصابم خوب است

همیشه

بشر خودخواه

مرا به سردرد می کشاند

بی آنکه

دارویی برای آن

داشته باشد .

هرچه بشر متفاخر

بیشتر خبر می دهد

من بیشتر

احساس حقارت می کنم

ما پشیزی ناچیزیم

در هستی

 " هیچ "  

و چه هیچ متکبری

که فکرمان

دور غرورمان

چرخ می زند

و حتی نمی اندیشد

که ما

که هستیم .

سرم در دوران است

دمکرده را می خورم

گوشهایم رامی بندم

کنار گلدانهای اتاقم

می نشینم

و فکر می کنم

زمان برزویه طبیب است

 من زن یک کشاورزم

زمان درو محصول است

نگرانی ندارم

و می دانم

زنجیر از آسمان آویزان است

و هیچ ظالمی

به خود جرات ظلم نمیدهد

سرم آرام می شود

و می خوابم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 11:6  توسط مهتاب شرفی  | 

خالی است

ذهن من خالی و فکر من خالی است

چشمهایم پر و قلب من خالی است

در سکوتی غمین خانه ام پر شده

گوشهایم پر و دست من خالی است

دستهایت نحیف و  دل ات  پر ز  درد

قدرت و شوکت ات این میان خالی است

سرو ها یک به یک با تبر رفته اند

ای عجب داد و فریاد تو خالی است

هرچه من بیشتر غرق دردت شوم

می شوم ، می روم ، می رهم  خالی است

پوچ تر ها زپوچ ، هرچه پوچ ، بس که پوچ

هر چه در زندگی داشتم ، خالی است

ای نفس همنفس بی نفس در قفس

هر چه من آه را می کشم خالی است

در حیاتم چه شد آنهمه شور و حال

حال بر هر چه من بنگرم خالی است

کاش بر هم زنم این زمین و زمان

چون زمین و زمان بشکنم خالی است

بگذر این قصه چون اندکی بنگری

قصه و غصه و شکوه هم خالی است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:1  توسط مهتاب شرفی  | 

سه گانه مرگ

۱ـ

سرم

در ادامه تخیلاتم

متورم است

هر روز

جلوی چشمانم

قبر ها

رژه می روند

دلم

می ریزد

و اشکهایم هم .

در کوران زندگی

سخت در تلاشم

تازنده بمانم

و سخت مشتاقم

تا بمیرم .

مرگ

هر روز

نوازشم می کند

اما هیچگاه

هم آغوشم نمی شود .

۲ـ

زندگی

 بهتر است

یا مردگی

چه کسی می گوید

در مرگ هیچ نیست

و در زندگی

همه چیز هست

چه کسی

قیاس می کند

برتری زندگی را

بر مرگ

من

چشم در چشم مرگ

لذت برده ام

در حضور غم

و هیچ شرم نکردم

که از مرگ

بار بردارم

اگر باور ندارید

چشمهاتان را ببندید

تا من با مرگ

هر دو

در درون شما

حضور بیابیم .

۳ـ

گاهی

فحش میدهم

بر همه چیز

و همه کس

کافر می شوم

و ایمانم را

به هیچ می فروشم.

با تمسخر می خندم

بر هر چه مقدس است 

برروی زمین .

با خواهرم مریم

میرسیم به عقیده

" پوچی "

و باز

میرسیم به خدا.

میان خدا و شیطان

میان پوچی و اعتقاد

میان ...

من سردر گمم

و هر روز

یا فحش می دهم

یا سجده می کنم .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 9:52  توسط مهتاب شرفی  | 

برای مادرم

دیروز

از در وارد شدم

و فراموش کرده بودم

بیماری.

گمان کردم

از راه که برسم

نشسته ای

و لبخند می زنی

و صدایم می کنی.

آمدم

خوابیده بودی

و نای حرف زدن نداشتی .

می نویسم

چشمان ام پر اشک است

و قلبم به درد می آید

و بغض راه گلویم را می بندد

کاش می شد

دستم را بر گلوی بیماری ات بگذارم

و خفه اش کنم

تا خفه ات نکند .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 11:25  توسط مهتاب شرفی  | 

حق

یه روز دور میدون سعادت آیاد ایستاده بودم . صدای ترمز شدیدی اومد . برگشتم ، یه راننده عصبانی سرش رو از ماشین آورده بود و به خانمی ناسزا می گفت که چرا توی خیابون وانایستاده تا اون ماشین رد بشه . خانم گفت که : من روی خط عابر پیاده ام و حق تقدم با منه . آقاهه دادو بیدادش رو کرد و رفت . من تو فکر رفتم .

چند نفر از ما وقتی می بینیم کسی داره از روی خط عابر پیاده رد میشه ترمز می کنیم تا اون فرد بگذره ؟

یا نه ،  چند درصد از ما وقتی می بینیم کسی روی خط عابر پیاده است به ماشینمون گاز میدیم تا اون بترسه و وایسه تا ما رد بشیم ؟

مشکل همه ما همین جاست . " حق " ، واژه ای که خیلی می شنویم و اصلا بهش احترام نمیذاریم . از اونروز تا حالا سعی می کنم وقتی کسی روی خط عابر پیاده است ترمز کنم و وایسم ، عکس العمل ها هم مختلفه . بعضی ها لبخند می زنند ، بعضی ها تشکر می کنند و بعضی ها هم با تعجب نگاه می کنند .

کاش همه ما ارزش اون لبخند و تشکر را می دانستیم و به  حق همه عابرین پیاده روی خط عابر احترام می گذاشتیم .

از همین جا شروع کنیم : به حق همه مردم ، و همه جا ، احترام بگذاریم .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 11:36  توسط مهتاب شرفی  | 

لاک ...

لاک بر ناخنهایم

می نشیند آرام .

در انتهای انگشتانم

گلی شاداب

نقش بسته .

دستهایم

هرم انگشتانت را

به انتظار نشسته

و منتظر دعوت .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 13:8  توسط مهتاب شرفی  | 

حبیب ه 2

رفتم ملاقات حبیبه خونه اش . اولش منو نشناخت . گفتم خاله ام . خوشحال شد . سرش رو نشونم داد و جاهای بخیه اش رو . دستم رو روی بخیه اش کشیدم . خندید . گفت :  چشمهام نمی بینه و دلم می خواد فقط جلوی پاهام رو ببینم . می گفت مادرش بهش غذا میده و دلش می خواست که خودش می تونست ببینه و غذا بخوره . گفت : یادته که خوب بودم رفتم قم ، رفتیم با هم مشهد . گفتم: یادمه حبیبه و گفتم که چشمت رو باید لیزر کنی تا خوب بشی . گفتم : همه بعد از عمل مغز اینطوری می شن . گفتم: دیدم خیلی ها رو خوب شدند . گفتم : ممکنه پنج شش ماه طول بکشه اما نگران نباش حتما خوب می شی . گفتم: ...

خیلی چیزها گفتم اما همه اش دروغ بود .

چشمی که کور بشه چند درصد احتمال داره خوب بشه ؟

همه اش را دروغ گفتم .....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 18:4  توسط مهتاب شرفی  | 

مست

" تقدیم به سید مهدی موسوی"

مست مستم بی می و بی شرب و جام

مست مستم باده از  رویت  مدام

مست بودن بهتر از هوشیاری است

خواب بودن بهتر از بیداری است

پاک بودن بدتر از ناپاکی است

شاد بودن بدتر از غمناکی است

دستهایت بسته باشد بهتر است

چشمهایت کور باشد بهتر است

پشت دیوار سکوت و کاهلی

هیچ باشی بهتر از هر قابلی

بهتر است آنکه قلم رابشکنی

تا غرور رفته ات رابشکنی

باده را پر کن تمنایم ببین

باده را پرکن کلامم رانبین .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 17:4  توسط مهتاب شرفی  | 

شعر من...

شعر من

چون گردبادی سرگردان

در میان صحراها

می چرخید

و می گردید.

در یغ از یک واحه

و دریغ از یک جویبار

شعر من

در میان تموز بیابان

به دنبال تو بود

شکوه زیبای همدلی

و لذت بزرگ عشقبازی.

با واژه ها

شاید بتوان

تصویر کرد

اما نمیتوان لمس کرد

و من در پی لمس تو بودم

لمس نم نم باران بر چهره

و ...

شاید بتوان واژه ها را

با تخیل گره زد

اما نمیتوان

با واژه ها

عشقبازی کرد

الفاظ

همه

بهانه اند

و تو

منظور هر لفظ و کلمه ای.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 17:33  توسط مهتاب شرفی  | 

صورت سود و زیان

۳۱ تیر

نزدیک می شود

تبلیغ های خیابانی می گویند :

مالیات بدهید

تا برکت بیابید.

من می اندیشم

حسابها رابسته ایم .

صورت سود و زیان را مرور می کنم .

سود :

باید مالیات بدهی

زیان :

باید مالیات بدهی .

  • با عرض پوزش از همه دوستانی که حسابدار نیستند !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 18:21  توسط مهتاب شرفی  | 

ترازنامه

تراز را نگاه می کنم

بدهکار

بستانکار.

من می اندیشم

تراز زندگانی ام

می خواند

یا بدهکارهایم

هنوز بدهکارند

و بستانکارهایم

طلبکار.

کجای این دنیا

تراز است

که من می خواهم

همه دنیایم

تراز باشد ؟

 

  • با عرض پوزش از همه دوستانی که حسابدار نیستند !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 18:16  توسط مهتاب شرفی  | 

بی تو

بی تو این دل را نشان از شوکت و آواز نیست

کودک  کنج دلم در رقص و در پرواز  نیست

اندکی  از لطف تو  جان مرا مرهم شود

اندرون قلب من بی چرخشت در ناز نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 18:12  توسط مهتاب شرفی  | 

حبیب ه

چند سالی میشه زنی رو می شناسم که اسمش حبیبه هست و فلجه . روی زمین خودش رو باکمک دستهاش می کشه . مجرده و با مادرش زندگی می کنه . سال ۸۲ با هم رفتیم مشهد و خیلی خوش گذشت . عکس یادگاری با هم انداختیم و گذاشته روی تاقچه خونه اش . هر وقت از جلوی خونه اش رد می شدم یه بوق می زدم و اون با صدای بلند می گفت : سلام خاله  و دست تکون میداد .

یکماه پیش سکته مغزی کرد . پریشب از بیمارستان مرخص شده و چشمهاش نمی بینه .

بغض خیلی قوی ای گلوم رو فشار میده . چرا باید چنین آدمی که هیچ دلخوشی نداره به این وضع بیافته . حالا روزگارش چی میشه ؟ دلم می خواد گریه کنم .

تقصیر کیه ؟ حبیبه ، اطرافیانش  یا خدا ؟

نمیدونم اما همچنان بغض راه گلوم رو بسته .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 13:7  توسط مهتاب شرفی  | 

امروز

آرامتر...

در پس سایه

شاید آفتاب نباشد

دل خوش دار

به اکنون.

فردا

تاریکی

یاس

نومیدی.

روزنه

بسته.

شب

بی پایان.

امروز

را

همراه باش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 14:47  توسط مهتاب شرفی  | 

دلگیر

دلگیرم

از همه ثانیه ها

ساعتها

روزها

سالها.

دلگیرم

از پروردگارم

که چنین سخت

مرا می آزماید

بی هیچ ترحم

و شفقتی.

دلگیرم از خودم

که چرا

نمیتوانم

قوی تر باشم

مقاوم تر

و نیرومندتر .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 16:20  توسط مهتاب شرفی  | 

نقاط خالی

در گرماگرم تیر

که همه یاخته های تنم از گرما می سوزند

و در شلوغی کار

که مدام باید آماده بود

ذهن من

دنبال نقاط خالی اند

که شاید

هرگز پر نشوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 14:31  توسط مهتاب شرفی  | 

مرگ

شنیدم یک تازه شاعر جوان در گذشته است : ساناز بهشتی

تقدیم به ساناز بهشتی :


می توان شاعر تنهایی شد
در هجوم نگاه سرد مرگ
می توان سخت در آغوش کشید
بازوان سترک سخت مرگ
می توان بی پیاله مست شدن
می توان بی اشاره هست شدن
می توان همچو ( سروناز) خزید
می شود با طلوع ماه پرید .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 9:53  توسط مهتاب شرفی  | 

حجاب

 ۱ -

توی خیابون یه ماشین عروس دیدم . ازش سبقت گرفتم و از آینه جلو توی ماشین رو نگاه کردم دیدم که روکش کنار راننده سفیده و بقیه صندلی ها مشکی . دوباره دقت کردم دیدم عروس خوشبخت چنان خودش رو پوشانده که من فکر کردم روکش صندلی یه . خنده ام گرفت .

۲-

سر  چهارراه یه موتور سیکلت با سرعت از کنارم رد شد و خیلی بد سبقت گرفت و رفت . روسری دختر خانمی که عقب موتور بود افتاده بود . فکر کردم اگه اون دختر خانم بخواد هم نمیتونه روسریش رو درست کنه چون با اون سرعت اگه دستش رو از اون پسره جدا کنه حتما زمین می خورد . من موتور سیکلت سوار نشدم اما با خودم گفتم آیا موتورسواری آنقدر هیجان داره که جریمه نقدی ناشی از افتادن روسری دختر خانم رو پوشش بده ؟ نمیدونم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 18:7  توسط مهتاب شرفی  | 

منصورحلاج

تصدیق می کنم

همه آنانی را

که بی سلاح جنگیده اند

در کارزار ستم

در طول تاریخ .

زبانهاشان

بریده شد

اما باز

چشمهاشان

امید را فریاد میزد.

می توان

بود همیشه

چونان

منصور

بر سر دار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 15:11  توسط مهتاب شرفی  |